روزها در نهایت بی مهری یکی پس از دیگری می روند. شب که می شود دلم می خواهد رو به سوی آسمان بایستم و با نردبانی از حرفهای دلتنگی به پیشواز مهتاب بروم. آن بالا حال و هوای دیگری دارد. آن بالا نه از وحشت خبری است و نه از گریه. دیگر نمی خواهد نگران بیماری مادر و سرفه های پی در پی او بود. دیگر نمی خواهد پدر ساعت ها کار کند و شبها با دنیایی خستگی سر بر بالین بگذارد. از کابوس های شبانه هیچ اثری در آنجا نیست. از دره های ژرف که هر لحظه می خواهند گریبان گیرم شوند و مرا در خود ببلعند.
دوست من،
دلم برایت تنگ شده. تنهایم. تنهاتر از تنهایی. هق هق همه ی وجودم را گرفته. نمی دانی چقدر سخت است در کودکی ، پیر شدن. چقدر سخت است بدون تو برای کلمه ها لالایی خواندن. از وقتی تو رفتی، همه ی ماهی ها با من قهر کردند. گلدان ها از من روی برمی گردانند. از همه بدتر ستاره ها هستند، همه به من پشت می کنند. آینه هم دیگر مرا به شهرکش راه نمی دهد.
به گریه می افتم. در انبوه گریه هایم ، پروانه ها می خندندو مرا با دست به یکدیگر نشان می دهند. دلم گرفته.کاش می توانستم به دشت شقایق پا بگذارم. آرزو دارم برای یکبار هم که شده تو دستم را بگیری و مرا با کوچه ی حروف مقدس آشنا کنی.
برچسب: دلتنگی هایم را ببین,رمان دلتنگی هایم را ببین,دانلود رمان دلتنگی هایم را ببین,دانلود رمان دلتنگی هایم را ببین pdf,دانلود کتاب دلتنگی هایم را ببین,رمان دلتنگي هايم را ببين,دانلود رمان دلتنگی هایم را ببین برای موبایل,خلاصه رمان دلتنگی هایم را ببین,دانلود رمان دلتنگی هایم را ببین برای کامپیوتر,
نویسنده: نگار نظری