
دوست من ، سلام. مدتی است که در افکار پریشانم رده پای خاطره ای نقش بسته است. خاطره ای که خاطره نیست ، دلتنگی های دیروز و امروز من است. امروز دلم هوای همان خانه ی قدیمی مادربزرگ را داردکه چه کودکانه در کوچه پس کوچه هایش جست و خیز می کردم و شبها زیر نور مهتاب با قصه های مادربزرگ به خواب می رفتم. ای کاش در همان خوابهای کودکی می ماندم و هیچ گاه بیدار نمی شدم. دوست من ! این روزها حال و هوای دیگری دارم ، دیگر از خنده های سرمست کودکی خبری نیست. امروز در این شهر شلوغ و پر رهگذر ، شب که می شود ، نه از مادربزرگ خبری هست و نه از قصه هایش . هیچ می دانستی شبهای شهرمان مدتهاس...
ادامه مطلب