
دوباره شب دوباره گیسوان آشفته مهتاب دوباره هق هق بی صدای چشمان خسته از تکرار دوباره یک درد جانسوز نهفته در ایوان تنهایی فردا چراغ خانه شکسته در این ظلمت بی سایه کسی به فکر گل ها نیست باغبان به خواب ابد رفته. گلی دیوانه ی چشمان پاییز است گلی در حسرت باریدن یک جرعه ی باد است گلی پنهان شده از بیم یک تزویر گلی دیگر هراسان از هجوم سرد یک تردید....
ادامه مطلب
من تو را می خوانم با آوای سکوت چه غریب است صدا در شعر فریاد من چه محجوبند کلمات تو و من در دهکده ی جملات بی کسی چه مظلوم است قافیه سرودن بنگر ببین واژه ها چه بی حیا شده اند! تن به قصه ای داده اند که تلخ فرجام است پاییز میمیرد فصل رقص برگ و باد...
ادامه مطلب
سلام دوست من ! نمی دانم از تو دلگیر باشم یا از خودم . نمی دانم فاصله ای که بین ماست ، گناه من بود یا تو . کجایی ؟ احساس می کنم دیگر مرا نمی بینی . دلم برایت تنگ شده . دلم هوای روزهایی را کرده که پای پنجره می نشستیم و در حالی که یک فنجان چای داغ می نوشیدیم ، به صدای شرشر بارانی که از ناودان می ریخت گوش می دادیم . دلم برای طنین صدایت هم تنگ شده . همان صدایی که برایم از حافظ می خواند و از حماسه های فردوسی . کاش بودی تا با نگاهت ، مرگ نگاهم را می دیدی . نگاهی را که روی تک تک لحظه ها بستم تا نبیند نبود تو را . دوست من ! بگو که هنوز بین من و تو یک بغل احساس به جا مانده ....
ادامه مطلب
دوست من؛ روزها در نهایت بی مهری یکی پس از دیگری می روند. شب که می شود دلم می خواهد رو به سوی آسمان بایستم و با نردبانی از حرفهای دلتنگی به پیشواز مهتاب بروم. آن بالا حال و هوای دیگری دارد.آن بالا نه از وحشت خبری است و نه از گریه. دیگر نمی خواهد نگران بیماری مادر و سرفه های پی در پی او بود. دیگر نمی خواهد پدر ساعت ها کار کند و شبها با دنیایی خستگی سر بر بالین بگذارد. از کابوس های شبانه هیچ اثری در آنجا نیست. از دره های ژرف که هر لحظه می خواهند گریبان گیرم شوند و مرا در خود ببلعند. دوست من، دلم برایت تنگ شده. تنهایم. تنهاتر از تنهایی. هق هق همه ی وجودم را گرفته. ...
ادامه مطلب