
دوباره شب دوباره گیسوان آشفته مهتاب دوباره هق هق بی صدای چشمان خسته از تکرار دوباره یک درد جانسوز نهفته در ایوان تنهایی فردا چراغ خانه شکسته در این ظلمت بی سایه کسی به فکر گل ها نیست باغبان به خواب ابد رفته. گلی دیوانه ی چشمان پاییز است گلی در حسرت باریدن یک جرعه ی باد است گلی پنهان شده از بیم یک تزویر گلی دیگر هراسان از هجوم سرد یک تردید....
ادامه مطلب
یادت هست قرارمان را. در شبی از شبهای سرد زمستانی. در قهوه خانه ای که می خواند نقالش با سوز دل از رستم و پهلوانی هایش. به من گفتی ، گفتنی ها را . و من شنیدم حتی نا گفته ها را . چه غمی داشت ، نگاهت . آن هنگام که نامم را زیر لب صدا کردی . و سکوت ... نگاهم کردی و من هم . چه تلخ بود واژه ی چشمانت . نقال همچنان می خواند : خم آورد پشت دلیر جوان / زمانه بیامد نبودش توان / زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کو هم نماند به زیر / ... هوای قهوه خانه گرم بود ، اما نه به گرمی دستان تو . آن هنگام که دستم را گرفتی . و من هراسان از تپش های قلبم که چه بی پروا راز دل را فریاد می زد و نفس هایم...
ادامه مطلب
امشب تو را برای همیشه از خدا خواستم و از خودت. کلامم را در سبد یاس های وحشی پیچیدم و آن را در قایقی از جنس صداقت از رودخانه های پر پیچ و خم زمانه گذراندم تا روح تو را تسخیر کند ، اما... اما زمان به سرعت سپری می شود و تو حتی نمی خواهی برای ماهی قرمز دریاچه احساسم دستی تکان بدهی. تو حتی صدای قدم های دلم را انکار می کنی. می دانم که برای تو هنوز همان غریبه ی روز نخستم. می دانم غریبه یعنی فاصله. یعنی دیوار بین دست های من و تو . یعنی جدا بودن از تمام بودن ها. اما؛ قسم به تو و قسم به تمامی عاشقان گمنام ، که من به تو و هر آنچه تو می خواهی، وفادارم....
ادامه مطلب